sate معنی فارسی سير کردن راضي کردن فرو نشاندن وازده کردن مترادفها verb active See satiate. واژههای دیگر با معنی «سير کردن» satiate سير کردن، بي نياز کردن، راضي کردن cloy سير کردن، وازده کردن، بي رغبت کردن supersaturate ابر سير کردن، به حداکثر درجه ي اشباع رساندن itinerate گردش کردن، سير کردن، کوچ کردن saturate اشباع کردن، سير کردن، سيراب کردن soddened اشباع کردن، سير کردن، سيراب کردن detour انحراف، خط سير را منحرف کردن. roam گشتن، گردش کردن، سير کردن revolve گرديدن، گردش کردن، سير کردن vectorial (vector)(هن.) حامل، بردار(bordaar)، مسير