scatterd معنی فارسی پراکنده واژههای دیگر با معنی «پراکنده» scattered پراکنده، متفرق، پرت وپلا discursive پراکنده، بي ترتيب، پرت dispersoid پراکنده wild shot تير پراکنده، تير بي هدف dispersedly پراکنده وار scatter پراکنده کردن، پخش کردن، پرت وپلا کردن dissipate پراکنده کردن، ازهم پاشيدن، دورکردن disperse پراکنده کردن، متفرق ساختن، تارومارکردن scattershot پراکنده شونده، پخشي، پخش و پلا dispersive پراکنده کننده