دیکشنری فارسی

squabble

US'skwɔbəl

معنی فارسی

ستيزه داد و بيداد نزاع مختصر ستيزه کردن نزاع کردن بهم زدن بهم ريختن

معنی کامل و مثال‌ها

/skwäb´ǝl/n., vi.

دادو بیداد، کلنجار، یکی به دو، مشاجره، گفتگوی تند

یکی به دو کردن، کلنجار رفتن، (سر چیزهای کوچک) مشاجره کردن، (با هم) در افتادن

they squbbled over who should sit by the window

سر اینکه چه کسی کنار پنجره بنشیند با هم یک به دو کردند.

مترادف‌ها

I. verb neuter
1. Quarrel, wrangle, fight, scuffle, struggle, brawl.
2. Dispute, contend, jangle, brawl, bicker, altercate, wrangle.
II. noun
Brawl, wrangle, dispute, petty quarrel, broil, scrimmage, rumpus.

واژه‌های دیگر با معنی «ستيزه»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن