دیکشنری فارسی

synchronously

UKsiŋkrənəzliː

معنی فارسی

هم زمان ، دريک زمان رخ دهنده ، معاصر

تعریف انگلیسی

adverb
  1. in synchrony; in a synchronous manner “in four-chambered hearts, the two auricles move synchronously” “Derived from adjective: synchronous”

واژه‌های دیگر با معنی «هم زمان»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن