to come about معنی فارسی فراهم شدن رخ دادن واژههای دیگر با معنی «فراهم شدن» accrual فراهم شدن، منتج گرديدن، تعلق گرفتن accrue فراهم شدن، منتج گرديدن، تعلق گرفتن accrete باهم نمو کردن، افزوده شدن، بهم افزودن DPMI حروف اختصاري عبارت DOS Potected Mode، Interface (به مفهوم رابط حالت حفاظت شده DOS)، يک accumulate اندوختن، جمع کردن، جمع شدن jockey اسب سوار حرفه اي، چابک سوار، گول زدن accumulation گرد آوري، فراهم آوري، اندوختن induce وادار کردن، القا کردن، فراهم کردن get بدست اوردن، فراهم کردن، پيداکردن operate گرداندن، بکار انداختن، اداره کردن