to fetch a compass معنی فارسی دورزدن گردگشتن واژههای دیگر با معنی «دورزدن» circumvolve دورزدن، سيرکردن، گرديدن circumgyration دورزدن درسخن، دورسرگرداندن مطلب circumlocation دورزدن درسخن coordinated turn دورزدن هواپيما بطوريکه کنترلهاي مربوط، به دوران حول هر سه محور مورد استفاده، قرار گرفته و مانع سر خوردن هواپيما به circulate گردش کردن، دورزدن، دوران کردن circumgyrate چرخ خوردن، گرديدن، دورزدن swing تاب خوردن، جنبيدن، چرخيدن circle دايره، محيط دايره، هاله tour سفر، مسافرت، سير