to fill the chair معنی فارسی رياست کردن برکرسي نشستن واژههای دیگر با معنی «رياست کردن» preside رياست کردن، رياست داشتن، نظارت کردن superintend رياست کردن (بر)، نظارت کردن (بر)، اداره کردن matronize کدبانووار رياست کردن بر، بانووار نظارت کردن، بانوساختن honcho رييس، سردسته، همه کاره