to lay by the heels معنی فارسی باز داشتن در بند نهادن بزمين زدن بر انداختن واژههای دیگر با معنی «باز داشتن» prevent باز داشتن، مانع شدن، ممانعت کردن impede باز داشتن، مانع شدن، کند کردن letted باز داشتن، مانع شدن، منع stunt از رشد باز داشتن، کوتاه نگاه داشتن stuntedness از رشد باز داشتن، کوتاه نگاه داشتن inoxidize از سوزش باز داشتن، از احتراق باز داشتن، از زنگ زدن بازداشتن arrest نگه داشتن، باز داشتن، گرفتن intubate لوله فرو کردن در، با لوله باز نگاه داشتن incumber سنگين کردن، ايباب زحمت شدن، باز داشتن nip سفت گرفتن، فشردن، چيدن