to pass a way معنی فارسی گذشتن درگذشتن مردن نابود شدن واژههای دیگر با معنی «گذشتن» pass گذشتن، گذر کردن، واقع شدن blow over گذشتن، طي شدن، رد شدن. elapse گذشتن، منقضي شدن overpass گذشتن از، گذراندن، تجاوز کردن overgo گذشتن از، تجاوزکردن از، برتري پيدا کردن outrun گذشتن از، تجاوزکردن از، دردو filrate از صافي گذشتن، از صافي گذراندن. overlook ناديده گذشتن از، نديدن، ملتفت نشدن overlookedoverlooking ناديده گذشتن از، نديدن، ملتفت نشدن lapseof centuries مروريا گذشتن قرنها