to play a gun on معنی فارسی در کردن خالي کردن واژههای دیگر با معنی «در کردن» infest هجوم کردن در، ول نکردن، توليدزحمت کردن در impenetrate نفوذ کردن در pervert ازراه در کردن، کج راه کردن، منخرف کردن discuss بحث کردن (در)، مطرح کردن، گفتگوکردن در suppliant در خواست کردن، التماس کردن (به)، استدعا کردن (از) arbitrated حکميت کردن در، فتوي دادن، فيصل دادن arbitrates حکميت کردن در، فتوي دادن، فيصل دادن arbitrating حکميت کردن در، فتوي دادن، فيصل دادن govern حکومت کردن در، فرمانداري کردن در، اداره کردن governability حکومت کردن در، فرمانداري کردن در، اداره کردن