to pull off معنی فارسی برداشتن ، باوجود دشواري انجام دادن ، بردن واژههای دیگر با معنی «برداشتن» removably برداشتن، از جابرداشتن، بلند کردن remove برداشتن، از جابرداشتن، بلند کردن unbridle برداشتن، ول کردن، لگام گسيخته کردن sublate برداشتن، منکر شدن، تغيير شکل يافتن. ingather برداشتن، جمع کردن، خرمن برداشتن ingether برداشتن، جمع کردن، خرمن برداشتن unmuffle برداشتن، بيپوشش کردن bear off برداشتن، دور کردن reload برداشتن include در برداشتن، شامل بودن، متضمن بودن