دیکشنری فارسی

unbridle

معنی فارسی

برداشتن ول کردن لگام گسيخته کردن خودسر کردن بيتکلف حرف زدن فاش گويي کردن رکگفتن

معنی کامل و مثال‌ها

/-brīd´'l/vt.

(دهانه و لگام اسب را) برداشتن، ول کردن

لگام گسیخته کردن، خودسر کردن

بی‌تکلف حرف زدن، فاش گویی کردن، رک گفتن

ریشه و کاربرد

Verb

To free from restraint or control.

ریشه

From Middle English unbridlen, equivalent to un- +‎ bridle.

مثال

  • He decided to unbridle his anger and confront his boss.
  • The horse was unbridled after the race.
  • She unbridled her enthusiasm when she saw the surprise party.

ترکیب‌های رایج

Unbridle anger Unbridle enthusiasm Unbridle economy

واژه‌های دیگر با معنی «برداشتن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن