to put a stop TO معنی فارسی موقوف کردن ، بس کردن ، جلو (چيزي) را گرفتن واژههای دیگر با معنی «موقوف کردن» suppress موقوف کردن، توقيف کردن، فرو نشاندن zero supperssion موقوف کردن صفرها، جايگزيني صفرهاي ماقبل يک عدد با جاي خالي، به طوريکه صفرها در موقعيت چاپ عدد ظاهر abolisher منسوخ يا موقوف کردن، برانداختن، از ميان بردن abolishes منسوخ يا موقوف کردن، برانداختن، از ميان بردن abolishing منسوخ يا موقوف کردن، برانداختن، از ميان بردن proscribe تبعيد کردن، موقوف کردن، دست کشيدن از nonsuit ول شدن دعوا از طرف دادرس، موقوف کردن discontinue ادامه ندادن، بس کردن، موقوف کردن subvert واژگون ساختن، برانداختن، موقوف کردن supersede لغو کردن، ملغي کردن، کنار گذاشتن