to put a way معنی فارسی کنار گذاشتن اندوختن کنار گذاشتن واژههای دیگر با معنی «کنار گذاشتن» denistall کنار گذاشتن يک برنامه يا دستگاه، سخت افزاري از سرويس دهي take croquet ضربه زدن با گذاشتن گوي خود کنار گوي، حريف (کروکه) demount کنار گذاشتن يک رسانه ذخيره مغناطيسي از، دستگاهي که روي آن نوشته و از آن، مي خواند lay away انداختن، کنار گذاشتن. mothball گلوله نفتالين وضد بيد خوردگي.، انبار کردن، کنار گذاشتن overrule رد کردن، ملغي کردن، کنار گذاشتن shelve در طاقچه گذاشتن، در قفسه گذاشتن، کنار گذاشتن supersede لغو کردن، ملغي کردن، کنار گذاشتن bypass گذرگاه، جنبي، کنار گذاشتن. prescind جدا کردن 7 مجزا کردن، تجريد کردن، قطع نظر کردن