to set forth معنی فارسی بيان کردن شرح دادن بيرون دادن بيرون اوردن واژههای دیگر با معنی «بيان کردن» sloganize به صورت شعار بيان کردن، آرماني کردن express اظهارکردن، بيان کردن، دراوردن run on ادامه دادن، بتفصيل بيان کردن، بدون وقفه . rephrase دوباره عبارتبندي کردن، به طرز ديگري بيان کردن alphabetize به ترتيب الفبا نوشتن، باحروف الفبا بيان کردن.، داراي الفبا کردن expound تفسيرکردن، شرح دادن، بتفصيل بيان کردن restate دوباره اظهارداشتن، روشن ترگفتن، واضح تر بيان کردن enouce اداکردن، تلفظ کردن، اظهارکردن enounce اداکردن، تلفظ کردن، اظهارکردن represent نشان، نمايش دادن، نمودن