to take note of UKtouteiknoutɔf معنی فارسی ملاحظه کردن واژههای دیگر با معنی «ملاحظه کردن» unmuzzle پوزه بند را باز کردن.، از قيد و ملاحظه آزاد کردن observableness رعايت کردن، بجا آوردن، نگاه داشتن observably رعايت کردن، بجا آوردن، نگاه داشتن observe رعايت کردن، بجا آوردن، نگاه داشتن reappraise دوباره ارزيابي کردن، دوباره مورد ملاحظه قرار دادن