trasfer معنی فارسی حواله واژههای دیگر با معنی «حواله» draft حواله، برات، برات کشي swig حواله، برات، براتکشي money order حواله، دستور پرداخت assign حواله کردن، واگذار کردن، محول کردن post order حواله پستي transfer of obligation حواله مدني assignable حواله کردني، واگذاردني، قابل تعيين يا تخصيص delegant حواله دهنده، کسيکه بدهکار خود را به بستانکار خود مراجعه، ميدهد assignor حواله دهنده، واگذار کننده، انتقال دهنده delivery note حواله تحويل، فهرست کالاهاي در حال حمل