دیکشنری فارسی

unriddle

معنی فارسی

حل کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/-rid´'l/vt.

(معما یا جدول و غیره را) حل کردن

مترادف‌ها

verb active
Solve, explain, expound, unfold, unravel.

واژه‌های دیگر با معنی «حل کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن