اثر کردن معنی انگلیسی act affect operate influence pierce tell touch work واژههای انگلیسی با این معنی affect اثر کردن بر، تاثير نمودن بر، تغيير دادن unclosed بي اثر کردن، باطل کردن، خراب کردن undo بي اثر کردن، باطل کردن، خراب کردن deactivate بي اثر کردن، خنثي کردن مين، غير مسلح کردن mithridatize از اثر زهر مصون کردن cut out جدا کردن در اثر بريدن، کندن، برش دادن write protect disable بي اثر کردن حفاظت در برابر نوشتن weather helm تنظيم سکان براي خنثي کردن اثر جريان هوا neutralize خنثي کردن، بي اثر کردن، از کار انداختن render safe به ضامن کردن مين، بي اثر کردن مين يا، وسايل انفجاري يا بمب work out از کار کاردراوردن، در اثر زحمت وکار ايجاد کردن، حل کردن access procedures روشهاي مربوط به کشف و خنثي کردن و تخريب، مواد منفجره يا بي اثر کردن مواد منفجره stultified احاله بمحال کردن، خنثي کردن، بي اثر کردن stultifies احاله بمحال کردن، خنثي کردن، بي اثر کردن stultify احاله بمحال کردن، خنثي کردن، بي اثر کردن potentize براثر (دارويي) افزودن، قوي کردن، پر اثر کردن invalidate باطل کردن، پوچ کردن، بي اثر کردن invalidator باطل کردن، پوچ کردن، بي اثر کردن react واکنش داشتن، برگشتن، منعکس شدن overmaster از پا درآوردن، شکست دادن، مطيع کردن custom's declaration بيانيه مشترک، سندي است که دولتي به منظور روشن کردن، خط مشي سياسي خود در موضوع خاص يا توضيح inactivate از کار انداختن ناو، غير فعال کردن ناو، از رده خارج کردن يکان Szent-Gyorgyl reaction واکنش چنت ژورژي، رنگ بنفش تيره اي که در اثر مخلوط، کردن محلول 1 درصد اسيد اسکوربيک با محلول سولفات jar بلوني، کوزه دهن گشاد، سبو