اجرا کردن معنی انگلیسی accomplish dispense enact execute fill fulfil fulfill implement perform واژههای انگلیسی با این معنی fulfit اجرا کردن، انجام دادن carry into effect اجرا کردن carry into execution اجرا کردن put in practice اجرا کردن fulfill a contract قرارداد را اجرا کردن perform a contract قرارداد را اجرا کردن applies بکار بردن، کار بستن، اجرا کردن sight read بدون مطالعه قبلي خواندن (زبان خارجي)، بدون امادگي قبلي اجراکردن(موسيقي)، في البداهه خواندن يا اجرا کردن. apply بکار بردن، بکار زدن، استعمال کردن obey اطاعت کردن، فرمانبرداري کردن، حرف گوش کردن administer اداره کردن، دادن، تقسيم کردن administrate اداره کردن، دادن، تقسيم کردن limning انجام دادن، کردن، بجا آوردن quitclaiming انجام دادن، کردن، بجا آوردن render انجام دادن، کردن، بجا آوردن power up روشن کردن يک کامپيوتر يا دستگاه جانبي، اقداماتي که به هنگام روشن شدن برق توسط، يک پردازنده کامپيوتر به اجرا در مي آيد power down خاموش کردن يک کامپيوتر يا دستگاه جانبي، اقداماتي که به هنگام خرابي برق يا قطع، عمليات ممکن است توسط کامپيوتر براي exercize ورزش، مشق، تمرين