افسر
معنی انگلیسی
diadem officer official
واژههای انگلیسی با این معنی
- officer افسر، صاحب منصب، عضو هيئت رئيسه
- commissioned officer افسر، افسر کادر، افسر شاغل
- pretor افسر، قاضي.
- pretorian افسر، قاضي.
- line officer افسر صف، افسر صفي
- subofficer افسر جز
- junior officer افسر جزء
- subassembly officer افسر جزء
- disbursing officer افسر عامل، افسر پرداخت پول، افسر ذيحساب مالي
- flag officer افسر پرچم، افسر پرچمدار، تيمسار فرماندهي ناو
- division officer افسر قسمت، فرمانده قسمت، افسر رسته
- espial officer افسر تجسس، افسر عمليات جاسوسي
- accountable disbursing officer افسر عامل، افسر ذيحساب مالي
- senior officer افسر ارشد، ارشدترين افسران
- active officer افسر کادر، افسر کادر ثابت
- field officer افسر رزمي، افسر رسته رزمي
- divisional officer افسر قسمت، فرمانده يگان
- cable officer افسر لنگر
- regular officer افسر کادر
- detail officer افسر مشاغل، افسر کارگزيني، افسر مسئول گروه بيگاري
- property officer افسر اموال، افسر ذيحساب اموال
- surveying officer افسر تحقيق، افسر بررسي کننده
- officer in charge افسر مسئول، افسر مسئول اجرا
- air officer افسر هوايي، افسر هواپيمايي