الزام معنی انگلیسی constraint demand incumbency indication obligation requirement stipulation واژههای انگلیسی با این معنی obligation الزام، قيد، تعهد obstriction الزام، تعهد، عهد convincement الزام، محکوميت، اثبات binding الزام اور، اجباري convincingness قوت الزام case of necessity حالت الزام و ضرورت pacta sunt servanda تعهد الزام آور است acceptance duty الزام به قبولي نويسي de rigueur از نظر سنتي يا اخلاقي الزام اور، اجباري. sinecure وظيفه ومقر ري کليسايي بدون داشتن الزام براي، انجام وظيفه روحانيت irremissibility بخشش ناپذيري، الزام (اوري) unilateral contract قرارداد يک جانبه، پيماني که تنها براي يکي از طرفين، الزام آور باشد imperative امري، امرانه، حاکمانه obligatorily فرض، واجب، اجباري obligatory فرض، واجب، اجباري bondage بندگي، بردگي، اسارت irremissible نبخشيدني، بخشش ناپذير، غير قابل عفو vow نذر، پيمان، عهد