امتحان
معنی انگلیسی
assay examination test trial try
واژههای انگلیسی با این معنی
- examination امتحان، ازمايش، بازرسي
- examinational امتحان، ازمايش، بازرسي
- examine امتحان کردن، ازمايش کردن (دراموزشگاه)، بازرسي کردن
- examinable امتحان کردني، ازمودني، قابل امتحان
- bar examination امتحان وکالت
- essay examination امتحان انشايي
- examination anxiety اضطراب امتحان
- qualifying examination امتحان صلاحيت
- test anxiety اضطراب امتحان
- check lock ساعت امتحان کننده، مهره پشت گير
- reexamine دوباره امتحان کردن، از نو ازمودن.
- high test امتحان سختي را گذرانده، داراي قوه فراره زياد (مثل بنزين).
- experimentally ازراه ازمايش يا امتحان، ازروي تجربه، عملا
- examinatorial وابسته به امتحان يا امتحان کننده، آزمونگرانه
- greats امتحان نهايي دردانشگاه براي گرفتن درجه
- great go امتحان نهايي در دانشگاه براي گرفتن درجه
- crucible بوته - دهنه کوره - آزمايش سخت امتحان سخت
- crammer کسيکه کارش آماده کردن شاگردان براي امتحان، بطورسطحي است
- responsions . B.A براي گرفتن درجه oxford نخستين امتحان، دانشگاه
- probation آزمايش، امتحان، دوره کار آموزي
- testable ازمون پذير، امتحان پذير، ازمايشي
- test paper کاغذ مخصوص ازمايش، ورقه امتحان، ازمون برگ.
- tripos سه پايه، امتحان حساب.، ممتحن که روي سه پايه مينشست و با
- examinant ممتحن، امتحان کننده، بازپرس