انفصال معنی انگلیسی detachment discontinuity disunion separateness separation severance واژههای انگلیسی با این معنی nondisjunction عدم انفصال breakpoint نقطه انفصال disconnect signal علامت انفصال. conditional breakpoint نقطه انفصال شرطي. wrongful dismissal انفصال يا اخراج ناروا discontinuity ناپيوستگي، انفصال، عدم اتصال dismemberment برش اندام، انفصال، تقسيم disjunction جدايي، انفصال، جداسازي disconnexion جدايي، انفصال، بي ربطي incontinuity نا پيوستگي، انفصال schismatism جدايي، شقاق، انفصال schism جدايي، شقاق، انفصال schismatically جدايي، شقاق، انفصال secession کناره گيري، جدايي، انفصال dismission مرخصي، رخصت، انفصال detachment جداسازي، جداشدگي، انفصال dispassion جداسازي، جداشدگي، انفصال justness جداسازي، جداشدگي، انفصال nonpartisanship جداسازي، جداشدگي، انفصال uncoupling جداسازي، جداشدگي، انفصال detachable جداکردني، ول شدني، قابل انفصال atomic theory فرضيه اتمي که تمام مواد را ترکيبي از ذرات، اتم ميداند، تئوري انفصال ماده . precipitable ته نشين شدني، ته افتادني، جدا شدني precipitation شتاب زدگي، دست پاچگي، عجله زياد