باز از هم معنی انگلیسی detached واژههای انگلیسی با این معنی unbraid از هم باز شدن، ريش ريش کردن. unravel از هم باز کردن، ريش ريش کردن، از گير دراوردن untwine از هم باز کردن، گشودن. fieldstrip سلاح آتشين را از هم باز کردن unsolder باز کردن، از هم باز کردن، جدا کردن delinking زدودن، پاک کردن، باز کردن از هم takedown حريف را بر زمين زدن، خوارسازي، پست سازي undouble منفرد کردن، بي جفت کردن، تاق کردن holdover باقي مانده، شخص يا چيزي که پس از انقضاي مدت خدمت و، غيره باز هم ميماند