باقی
معنی انگلیسی
existent extant rest survivor
واژههای انگلیسی با این معنی
- backrent باقي، پس افتاده
- behindhand باقي دار، پس افت دار، عقب ازرسم جهان
- remnant باقي مانده، بقيه، بقيه السيف
- holdover باقي مانده، شخص يا چيزي که پس از انقضاي مدت خدمت و، غيره باز هم ميماند
- residuary باقي مانده، مانده، وابسنه به باقي مانده املاک شخص مرده
- residuum باقي مانده، پس مانده، درد
- come through باقي ماندن، دادن، وقوع يافتن
- residual باقي مانده، ته نشين (شده)
- remainder باقي مانده، باقي، بقيه
- remanent باقي مانده، اضافي
- conservation force نيروي باقي
- hang-over باقي مانده
- aliquant باقي اورنده، عادنکننده
- hang over اثر باقي مانده، اثر باقي از هر چيزي، حالت خماري.
- shack باقي مانده خرمن، حق چراندن خوک يامرغ وخروس درزمين ديگري، پس ازبرداشتن
- odd come short زيادي باقي مانده
- residual value مقدار باقي مانده
- remain in force به قوت خود باقي بودن
- wreckage کالاي باقي مانده ازکشتي شکسته، باقيمانده، بقيه
- screenings باقي مانده چيزي که سرندياپاک کنند، اشغال
- worcester باقي گذاشتن تمام ميله ها بجز ميله هاي 1، و 5 بولينگ
- pocket split باقي ماندن ميله هاي 5 و 7 يا 5 و 9 بولينگ
- sour apple ضربه اي که ميله هاي 5 و 10 را باقي ميگذارد
- achalasia عدم انبساط عضلات مجاري بدن و باقي ماندن آنها در حال انقباض دائم(مثل مري)