بی حس معنی انگلیسی dull insensate insensible insentient leaden numb torpid unfeeling واژههای انگلیسی با این معنی apathetic بي حس، بي عاطفه، خونسرد insentient بي حس، بيجان benumbing بي حس کردن، (ازسرما) سرکردن، بي قدرت کردن benumb بي حس کردن، (ازسرما) سرکردن، بي قدرت کردن desensitize بي حس کردن. abirritate بي حس كردن، از حساسيت كاستن Novocain ماده بي حس کننده موضعي پروکائين، نوکائين. numbly بطور بيحس، بي آنکه حس داشته باشد يا تکان خورد anaesthetic بيهوش کننده، بيحس کننده، بيهوش irresponsible نامسئول، غير مسئول، بي مسئوليت demoratize دلسردکردن، بي جرات کردن، ازميان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش blunt کند، بي نوک درشت، کلفت anesthetic بيهوشانه، داروي بي هوشي، بي هوش کننده