جا-
معنی انگلیسی
rest
واژههای انگلیسی با این معنی
- bench جا، جاي ويژه، مسند داوري
- seat جا، صندلي، نيمکت
- site جا، محل، زمين ساختماني
- lieu جا، عوض
- stead جا، عوض
- ambulating جا پا، قدمگاه، مناسبات
- footing جا پا، قدمگاه، مناسبات
- foothold جا پا، زيرپايي، جاي ثابت
- illocal بي جا، بي مکان
- adulterate جا زدن، با چيز پست تر آميختن، آلودن
- alloyed جا زدن، با چيز پست تر آميختن، آلودن
- sophisticate جا زدن، گمراه کردن، تحريف کردن
- nowhither هيچ جا، هيچ کجا.، رجوع شود به nowhere
- nowheres هيچ جا، هيچ کجا، در هيچ مکان.
- everywhere همه جا، هرجا
- location تعين جا، تعيين محل، جا
- insinuate جا دادن، سراندن، اهسته داخل کردن
- housing تهيه جا، خانه ها (بطور کلي)، مسکن
- placed جا داده، مکان گرفته، قرار داده شده
- bottle-rack جا بطري
- key seat جا کليد
- keyhole جا کليد
- passe partout جا عکسي
- emplacement تعيين جا، تعيين محل، جا