جدا از هم معنی انگلیسی separately severally واژههای انگلیسی با این معنی unjoint از هم جدا کردن، بندگشايي کردن، بند را از بند جدا کردن indenture از هم جدا کردن، در خواست دو نسخه دادن breakdown drawing رسم پرسپکتيوي براي نمايش قطعات بصورت، جدا از هم separably بطور قابل تفکيک، چنانکه بتوان از هم جدا کرد split up شکستن، پاره شدن، از هم جدا شدن punctuate نقطه گذاري کردن، نشان گذاري کردن، از هم جدا کردن sever جدا کردن، سوا کردن، از هم جدا کردن uncut بريده نشده، قطع نشده، از هم جدا نشده . t. cutis pruriginosa = prurigo nodularis، نوعي بيماري پوستي مزمن که با تشکيل ندولهاي قرمز، سخت و جدا از هم و خارش شديد مشخص ميشود. split شکافتن، شکستن، دو نيم کردن delinking زدودن، پاک کردن، باز کردن از هم unlink از هم گسلاندن، جدا کردن، منوط به هم نکردن unsolder باز کردن، از هم باز کردن، جدا کردن