جدا کردن از هم معنی انگلیسی disconnect dissociate disunite intervene واژههای انگلیسی با این معنی unjoint از هم جدا کردن، بندگشايي کردن، بند را از بند جدا کردن indenture از هم جدا کردن، در خواست دو نسخه دادن punctuate نقطه گذاري کردن، نشان گذاري کردن، از هم جدا کردن sever جدا کردن، سوا کردن، از هم جدا کردن split شکافتن، شکستن، دو نيم کردن delinking زدودن، پاک کردن، باز کردن از هم unlink از هم گسلاندن، جدا کردن، منوط به هم نکردن unsolder باز کردن، از هم باز کردن، جدا کردن