حرف زدن
معنی انگلیسی
converse talk say speak
واژههای انگلیسی با این معنی
- misspeak غلط حرف زدن، اشتباه گفتن
- outspeak بهتر حرف زدن، موثرتر گفتن، با صراحت گفتن
- smasher ناقص حرف زدن، تيکه پاره کردن
- smatter ناقص حرف زدن، تيکه پاره کردن
- drawl کشيده حرف زدن، اهسته وکشيده اداشدن، کشيده گفتن
- soliloquist با خود حرف زدن
- snuffle تو دماغي حرف زدن، دربيني حرف زدن، هوا را به بيني کشيدن
- parlando مثل حرف زدن خوانده شود
- blather حرف بي ارزش زدن صحبت بي معني کردن، صحبت بي معني واحمقانه
- tutoyer (به ويژه به زبان فرانسه) خودماني حرف زدن
- speak سخن گفتن، حرف زدن، صحبت کردن
- prevaricate دو پهلو، حرف زدن، زبان بازي کردن
- maunder من من کردن، جويده حرف زدن، بيحالانه راه رفتن
- missay عوضي گفتن، اشتباه حرف زدن، پشت سر کسي حرف بد زدن
- stutter لکنت داشتن، با لکنت حرف زدن، با لکنت ادا کردن
- stutteringly لکنت داشتن، با لکنت حرف زدن، با لکنت ادا کردن
- outtalk بهتر يا بلندتر صحبت کردن، ماهرانه حرف زدن، در سخنوري پيشي گرفتن
- drivel اب دهان روان ساختن، کودمانه حرف زدن، بچگانه ياديوانه وارگفتن
- prevaricator پيچيده گوحيله بازدر سخن گويي، دو پهلو حرف زدن
- readdress بار ديگر مخاطب قرار دادن، بار ديگر حرف زدن، دوباره پرداختن
- wisecrack حرف کنايه دار يا شوخي اميز، حرف کنايه دار زدن.
- talk up بانظر مساعد مورد بحث قرار دادن، با صداي بلند حرف زدن، گستاخي کردن.
- gibber تندوناشمرده سخن گفتن، دست وپاشکسته حرف زدن، پچ پچ کردن
- susurrate نجوا کردن، پچ پچ کردن، زير لبي حرف زدن