حرکت دادن
معنی انگلیسی
move shift
واژههای انگلیسی با این معنی
- moveable قابل حرکت دادن.
- moom-umjigigi حرکت دادن بدن (تکواندو)
- man handle با نيروي انسان حرکت دادن، بدرفتاري کردن
- commercial water movement حرکت دادن با کشتي غيرنظامي، حمل و نقل با کشتيهاي شخصي
- cursor tracking حرکت دادن مکان نما روي يک صفحه نمايش
- air movements حرکات هوايي، حرکت دادن از راه هوا
- unit kilometer مصرف کيلومتري يکان (مقدار بنزين لازم، براي حرکت دادن يکان بمسافت يک کيلومتر)
- shuffle بر زدن، بهم اميختن، اين سووان سو و حرکت دادن
- stir تکان دادن، به جنبش درآوردن، بحرکت درآوردن
- fought جنگيدن براي، جنگيدن با، بجنگ انداختن
- elvate بالا دادن لوله، بالا بردن، بالابردن لوله
- inch اينچ، بهر، بند شست
- gyro ژايرو، ژيروسکوپ، وسيله اي که از اندازه
- yerk سيخ زدن، سک زدن، برانگيزاندن
- twitch grass تکان ناگهاني، ناگهان کشيدن، جمع شدن
- jerk تکان، تکان تند، حرکت تند و سريع
- polar motion وسيله نشان دادن حرکات قطعات يا مايعات، سيال با استفاده از انرژي مغناطيسي، حرکت قطبي
- highball مشروب الکلي، چراغ سبز، نشان حرکت مجاز
- move جمبش، تکان، حرکت