حساب کردن
معنی انگلیسی
calculate compute count figure reckon
واژههای انگلیسی با این معنی
- calculably حساب کردن، شمار کردن، برآورد کردن
- calculate حساب کردن، شمار کردن، برآورد کردن
- undercharge کم حساب کردن، کم مطالبه کردن از، کم خرج گذاشتن در (تفنگ)
- miscalculate بد حساب کردن، اشتباه کردن
- minculculate بد حساب کردن
- misreckon بد حساب کردن
- recalculating دوباره حساب کردن
- recalculate دوباره حساب کردن.
- check register بازرسي کردن صورت حساب، واريز حساب کردن، واريز حساب
- rack up بازي کردن - حساب کردن.
- go into liquidation حساب بدهيهاي خود را واريز کردن
- forel يکجور پوست که براي جلد کردن دفترهاي حساب، بکار ميرود
- forrel يکجور پوست که براي جلد کردن دفترهاي حساب، بکار ميرود
- money of account دينار و قاز مانندآن (که تنها در حساب کردن، گفته ميشود)
- account (.vt.& vi): شمردن، حساب کردن، محاسبه نمودن
- count شمردن، حساب کردن، شمارکردن
- calculable بشمار آمدني، حساب کردن، برآورد کردني
- reckon شمردن، حساب کردن، دانستن
- compute شمردن، حساب کردن، تخمين زدن
- miscast حساب غلط، غلط حساب کردن
- timekeeping نگه داشتن وقت، مقدار گذشت زمان را حساب کردن، صرفه جويي در وقت
- pay up تمام وکمال پرداختن، حساب هاي معوقه را تسويه کردن.
- make ساختن، درست کردن، حساب کردن
- invoicing سياهه کردن، ليست کردن، صورت حساب کردن