خراب شدن معنی انگلیسی cave deteriorate fail freeze rot waste واژههای انگلیسی با این معنی go bad خراب شدن، ضايع شدن parosmia خراب شدن بويايي، اختلال شامه paropsis خراب شدن بينايي crush hat کلاه نمدي نرم که ازله شدن خراب نميشود، کلاه بازيگرخانه destructibility فناپذيري، امادگي براي خراب شدن يا ازميان رفتن idle wheel چرخ دلاله، چرخ رزرو، چرخ بي کار که هنگام خراب شدن چرخ ديگر به rot پوسيدن، فاسد شدن، ضايع شدن deteriorate بدترکردن، خراب کردن، فاسدکردن collapse فروريختگي، اوار، اضمحلال wrech کشتي شکسته، کشتي شکستگي، شکسته يا خراب pulverize ساييدن، نرم کردن، نرم کوبيدن distain رنگ بردن از، بي رنگ کردن، بدرنگ شدن discollored رنگ بردن از، بي رنگ کردن، لک شدن discolor رنگ بردن از، بي رنگ کردن، لک شدن discolour رنگ بردن از، بي رنگ کردن، لک شدن