خسته کردن معنی انگلیسی exhaust fag fatigue fatigues jade tire wear weary واژههای انگلیسی با این معنی irk خسته کردن، رنجه کردن، زحمت دادن overweary زياده خسته کردن، خسته شدن، واماندن tire خسته کردن (يا شدن) overwatch بواسطه بيداري يا مراقبت زياد خسته کردن burn off خسته کردن رقيب باگرفتن سرعت اوليه دوچرخه kill off سرعت گرفتن غيرعادي در مسابقه دو استقامت، براي خسته کردن حريفان overstrain زياد زور آوردن به، فشار زياد بر، خسته کردن overwork کار زياد دادن به، کار زياد از گرده (کسي) کشيدن، خسته کردن wear out کهنه و فرسوده شدن(در اثر استعمال)، از پا دراوردن و مطيع کردن، کاملا خسته کردن. bore سوراخ کردن، سفتن، کندن does کردن، نمودن، درست کردن exhaust تهي کردن، خالي کردن، بيرون کشيدن exhaustibility تهي کردن، خالي کردن، بيرون کشيدن overdid بحد افراطرساندن، اغراق آميز، زياد بکاربردن overdo بحد افراطرساندن، اغراق آميز، زياد بکاربردن task کار، وظيفه، تکليف overwear پاره و مندرس کردن.، بسيار خسته، وامانده trachle سبب خستگي يا دردسر، روي زمين کشيدن، ناپاک کردن do کردن، نمودن، انجام دادن jade اسب پير، اسب، زن هرزه stodge درگل ولاي ماندن، در وهل ماندن.، مطلب ملال انگيز