خود سر
معنی انگلیسی
froward
واژههای انگلیسی با این معنی
- stubborn خود سر، سر سخت، لجوج
- self opinionated خود سر، سرسخت، خودستا
- perfunctory از سر خود واکن، سرسري کارکن، بي مبالات
- unhelm کلاه خود را از سر برداشتن
- canephoros هريک از دختراني که بر سر خود سبدي پر از، اشياي مقدس حمل ميکردند، دختر سبد به سر
- wryneck يکجور دارکوب که ميتواند سر خود را دور شانه، بگرداند
- wilful خود راي، خود سر، خود سرانه
- willfully خود راي، خود سر، خود سرانه
- willfulness خود راي، خود سر، خود سرانه
- shirtdress پيراهن که بالاتنه ي آن مانند پيراهن مردانه است، پيراهن دامن سر خود
- perfunctorily (بطور) سرسري، بطور از سر خود واکني
- refractories سر کش، گردن کش، سر سخت
- refractory سر کش، گردن کش، سر سخت
- self contained خود دار، تودار، باحوصله
- utopiannism اعتقاد به مدينه فاضله، روش فکري افلاطون، فرانسيس بيکن
- obstinate خيره سر، کله شق، سر سخت
- techy زود رنج، تند مزاج، ناراضي نما
- obstreperous غوغا کن، پرهياهو، قيل و قال کن
- ISA با تلفظ ((آي سا))، حروف اختصاري Industry Standard، Architecture و طرح غير رسمي گذرگاه (bus) آي بي ام
- tailgate تخته ي عقب، در فاصله يکم پشت اتومبيل ديگر حرکت کردن، سر به دم حرکت کردن
- refractoriness سر کشي، گردن کشي، سر سختي
- idle بي کار، تنبل، بيهوده
- stylograph قلم خودنويس، سر مدادي، خود نويسي که نوک مخروطي دارد
- headpiece کلاه خود، کلاه ايمني، سر