خودش
معنی انگلیسی
himself oneself own
واژههای انگلیسی با این معنی
- herself خودش، خودان زن، بخودش
- itself خودش، خود ان چيز، خود ان جانور
- himself خودش، خود آنمرد
- ain مال خودش
- insitu در جاي طبيعي خودش، در جاي اصلي خودش
- autogamy تلقيح گلي از خودش
- autobiographies ترجمه حال کسي بقلم خودش
- autobiography ترجمه حال کسي بقلم خودش
- autoinoculation تلقيح کسي با مايه بدن خودش
- extradition تسليم مجرم گريخته بدولت خودش، استردادمجرمين، پس دادن گناهکار
- byliner کسي که مقاله تحت اسم خودش مينويسد
- twicer حروف چيني که خودش هم چاپ کننده است، دو مرده
- dutch treat مهماني دانگي (که هرکسي خرج خودش را، ميدهد).
- self compiling compiler کامپايلري که به زبان اصلي خودش نوشته، شده و قابليت کامپايل کردن خود را نيز، دارد
- prince consort کسي که شوهر ملکه و خودش هم شاهزاده باشد
- safety match کبريتي که جز با مالش بقوطي خودش نمي گيرد، کبريت بي خطر
- self feeder ماشيني که موادلازمه از طرف خودش بدان ميرسد
- autogamous مربوط به لقاح يا باروري گل بوسيله گرده، خودش.
- hansardize (وکيلي رادرمجلس) متوجه مذاکرات جلسه پيش، خودش کردن
- vicarious saccifice قرباني، خودش به جاي ديگران، فداکاري
- extraditable تسليم کردني، ايجاب کننده تسليم (گناهکاربدولت متبوع خودش، )