دایر
معنی انگلیسی
up
واژههای انگلیسی با این معنی
- set afoot داير کردن، به جريان انداختن
- work space فضاي داير
- utilized lands اراضي داير
- working set مجموعه داير، مجموعه کاري
- trustor داير کننده ي حساب اماني
- goldie lock فرمان پست رادار زميني به هواپيما داير، بر اينکه رادار کنترل زميني هدايت، هواپيما را بعهده گرفته است
- utilized مورد استفاده، داير
- functioning درحال کار، داير.
- rest house مسافرخانه اي که بنگاه يا اداره اي براي، مامورين خود داير مي کند
- cabaret مهمانخانه اي که در آنجا رقص و آواز هنگام، نشستن مهمانها سر ميز داير است
- operational قابل استفاده، موثر، داير.
- revive زنده شدن، نيروي تازه گرفتن، دوباره داير شدن
- agoing روان، رونده، درحرکت
- institution بنگاه، موسسه، برقرار سازي
- institutionally بنگاه، موسسه، برقرار سازي
- active کار کن، کاري، جدي
- afoot سرپا، در جنبش، قادر بحرکت
- operate گرداندن، بکار انداختن، اداره کردن