در درون
معنی انگلیسی
inward inwardly within
واژههای انگلیسی با این معنی
- ben (در) درون، درتوي، قله کوه
- within در (درون)، در داخل، توي
- capsulate در درون پوشينه، پوشينه دار، پوشينه اي
- intratelluric واقع در درون زمين، در دل زمين درست شده
- intracellular واقع در درون ياخته، تو ياخته اي
- intra uterine واقع در درون زهدان، تو زهداني
- intravitreous واقع در درون رطوبت شيشه اي
- intravenous واقع در درون سياهرگ يا وريد، تو وريدي
- interior planet سياره اي که مدارش در درون مدار زمين است
- nucleole جسمي که در درون هسته ياخته ها يافت ميشود، هسته هسته
- intracranial تو جمجمه اي، واقع در درون جمجمه
- located inside تو واقع شده، در درون قرار گرفته
- upcountry دور از دريا، (واقع) در داخل يا درون کشور
- beignet نان شيريني که روي آن شکر درشت پاشيده اند.، نان شيريني که در درون آن ميوه يا گوشت قرار، داده باشند
- BSC UNIX حروف اختصاري Berkeley Software Distribution، UNIX، نگارشي از سيستم UNIX است که در دانشگاه
- automat محلي که با انداختن پول در جعبه اي خوراک براي، اشخاص مهيا مي شود، دستگاه خودکاري که پس از انداختن سکه اي
- variable-ratio گيربکسهايي که در آن به منظور ثابت نگاه، داشتن سرعت برونگذاشت نسبت تبديل صرف نظر، از سرعت درون گذاشت تغيير ميکند
- In درتوي، در ميان، توي
- ingrowth رويش دروني، رشد سوي درون، چيزيکه در توي چيز ديگر فرو رفته باشد
- ascospore هاگ موجود در داخل کيسه ي کيسه قارچها، مشکوهاگ، هاگ درون هاگدان
- introvert سوي درون کشيدن، در لوله يا غلاف خود کردن، بخود متوجه کردن
- hereinto به درون اين جا، به داخل اين مکان، در اين مورد
- intradermal واقع در زير پوست، درون پوستي.
- intradermic واقع در زير پوست، درون پوستي.