دلالت
معنی انگلیسی
adumbration implication indication signification
واژههای انگلیسی با این معنی
- denotation دلالت، اشاره، تشخيص
- textual implication دلالت
- connotation دلالت ضمني
- connotatively دلالت ضمني
- expessive دلالت کننده، دليل، حاکي
- denotable دلالت کردني، اشاره کردني، تعيين کردني
- connotative دلالت کننده، درضمن، اشاره ضمني کننده
- denotative دلالت کننده، معني دهنده، مشعر
- signified دلالت کردن بر، حاکي بودن از، باشاره فهماندن
- signifies دلالت کردن بر، حاکي بودن از، باشاره فهماندن
- signify دلالت کردن بر، حاکي بودن از، باشاره فهماندن
- denote دلالت کننده بر، دلالت کردن بر، معني دادن
- prime implicant عمده دلالت کننده .
- connote درضمن دلالت کردن بر، اشاره ضمني داشتن بر، دلالت ضمني کردن بر
- causatively چنانکه دلالت برسبب نمايد
- d. letter حرفي که درسالنامه دلالت بر روز يک شنبه مي، کند
- lecitho- پيشونديست که بر ارتباط با زرده تخم مرغ يا تخمک دلالت، ميکند.
- implicitness ضمني بودن، دلالت ضمني، اشاره ضمني
- suggestive اشاره کننده، دلالت کننده، دال
- evincive نشان دهنده، دلالت کننده، دال
- implicate فهماندن، دلالت کردن بر، گرفتار کردن
- denotative of شعربر، دلالت کننده بر
- foreshown از پيش نشان دادن، از پيش دلالت کردن بر، پيشگويي کردن
- implication اشاره، اشاره ضمني، دلالت