سامان معنی انگلیسی order prosperity واژههای انگلیسی با این معنی paraphernalia سامان، اسباب، لوازم outfit ساز و سامان، لوازم، اسباب furnisher تهيه کننده سامان واثاثيه orderliness نظم، سامان، ترتيب orderless بي نظم، بي سامان، بي ترتيب furnish داراي اثاثيه کردن، سامان دادن (به)، باچيزي اراستن rigging مجموع طنابهاوبادبانهاي کشتي، اسباب، سامان furniture اثاثيه، اثاث خانه، سامان reintegrate مجددا برقرار کردن، تجديد کردن، دوباره جمع اوري و متحد کردن streamlined هوا لغز، هوا لغز شده، آب لغز unsettled درهم (برهم)، اشفته، مختل order دستور، امر، قرار systematizing دستور، امر، قرار