سفر معنی انگلیسی hegira journey run sally swing travel trip voyage واژههای انگلیسی با این معنی tour سفر، مسافرت، سير trek سفر، کوچ مسافرت باگاري، بازحمت حرکت کردن journey سفر، مسافرت، سياحت aquifer سفر، حوزه (در آبهاي زيرزميني) fellow traveler هم سفر، کسي که عضو حزبي نيست ودر فعاليت هاي، ان شرکت نميکند ولي از ان جانبداري مينمايد. hajj سفر حج، رفتن به مکه travel allowance خرج سفر، فوق العاده سفر، هزينه سفر travelling outfit بنه سفر، لوازم سفر luggage بنه سفر، جامه دان transportation expense خرج سفر travel سفر کردن، مسافرت کردن، رهسپار شدن voyage سفر دريا، سفر دريا کردن peregrinomany جنون سفر caboodle اسباب سفر، مجموعه، قسمت (با whole) tripper سفر کننده، سياح hodophobia سفر هراسي travelling expense هزينه سفر untravelled سفر نکرده junket سفر تفريحي، سفر، خوش گذراني کردن backhaul سفر بازگشت، خالي بازگشتن trip سفر (کوتاه)، سفر (تفريحي)، گردش wanderjahr سفر يک ساله، سفر طولاني، سفرآموزشي seaworthiness قابل سفر دريا، محکم براي دريا. knight's tour سفر اسب شطرنج