سفر کردن معنی انگلیسی cruise journey per egrination peregrinate roll travel voyage واژههای انگلیسی با این معنی travel سفر کردن، مسافرت کردن، رهسپار شدن voyage سفر دريا، سفر دريا کردن gunkhole آبشاخه ي کوچک، سفر تفريحي کردن، از جزيره اي به جزيره ي ديگر رفتن roadworthy مناسب براي بکاربردن در جاده ها، آماده مسافرت، قابل سفر کردن journey سفر، مسافرت، سياحت start عازم شدن، عزيمت کردن، رهسپار شدن jaunt گردش، تفريح، مسافرت کوچک junket سفر تفريحي، سفر، خوش گذراني کردن tour سفر، مسافرت، سير trek سفر، کوچ مسافرت باگاري، بازحمت حرکت کردن concertize تکنوازي کردن، به سفر نمايشي رفتن