صحنه معنی انگلیسی arena heatre platform sequence shot stand theater واژههای انگلیسی با این معنی stage صحنه، سن، بازي گاه scenic صحنه اي، نمايشي، مجلسي backstage عقب صحنه، پس صحنه، وابسته به زندگي هنرپيشگي onstage روي صحنه، بر پهنه scenarist صحنه ارا، سن ارا. miseenscene صحنه سازي، کارگرداني وتنظيم صحنه تاتر، محيط کلي. field of honor صحنه دوئل. frame frequency بسامد صحنه stage fright صحنه هراسي scene of action صحنه عمليات، صحنه جنگ يا درگيري primal scene صحنه آغازين theater of operations صحنه عمليات intratheater در داخل صحنه، داخل صحنه عمليات stagestruck مسحور صحنه شده، عاشق صحنه نمايش. open board صحنه خلوت شطرنج props اثاثيه صحنه نمايش offstage خارج از صحنه نمايش، درزندگي خصوصي.، از برون صحنه upstage در عقب صحنه ي تئاتر، وابسته به عقب يا بالاي صحنه، کناره گير stagehand کارگردان پشت صحنه . theatricalize بر صحنه ي تئاتر آوردن، تئاتري کردن، غلو آميز کردن dreamscape صحنه ي تخيلي و رويايي theater army ارتش مستقر در صحنه عمليات، نيروي زميني صحنه عمليات fly gallery قسمت برامده کنار صحنه تاتر. bulk replacement storage سهميه کل جايگزيني در صحنه عمليات