عارض معنی انگلیسی litigator واژههای انگلیسی با این معنی go to law به دادگاه عارض شدن، اقامه دعوي کردن، دادخواهي کردن proceed against someone عليه کسي دادخواهي کردن، از دست کسي عارض شدن suitor خواستگاري، دادخواست دهنده، عارض طرف دعوي petitioner دادخواست کننده، دادخواه، عرضحال دهنده complainant گله گزار، شاکي، دادخواه plaintiff خواهان، دادخواه، مدعي cheek گونه، وجنه، عذار ligigated مرافعه کردن، دعوا کردن، دادخواهي کردن ligigates مرافعه کردن، دعوا کردن، دادخواهي کردن ligigating مرافعه کردن، دعوا کردن، دادخواهي کردن litigate مرافعه کردن، دعوا کردن، دادخواهي کردن litigator مرافعه کردن، دعوا کردن، دادخواهي کردن