فروکردن معنی انگلیسی insert stab واژههای انگلیسی با این معنی foin فروکردن، چپاندن، انداختن engrain درجسم چيزي فروکردن، خورد دادن، مخمرکردن embed نشاندن، فروکردن، خواباندن dig کندن، فروکردن، زدن detrude بزورپيش بردن، فروکردن acupunctuate با سوزن سوراخ کردن، سوزن فروکردن. countersink پخ دارکردن، گشادکردن (سوراخ پيچ، ) فروکردن (پيچ) engraft پيوندزدن، نشاندن، جادادن