قراردادن
معنی انگلیسی
instal install place
واژههای انگلیسی با این معنی
- set قراردادن، گذاردن، نهادن
- collimate موازي قراردادن، ميزان کردن، تعديل کردن
- marginalize در حاشيه قراردادن، مورد کمتوجهي قرار دادن، منزوي کردن
- align دريک رشته قراردادن، دريک خط اوردن، درصف امدن
- alignsaline دريک رشته قراردادن، دريک خط اوردن، درصف امدن
- alined دريک رشته قراردادن، دريک خط اوردن، درصف امدن
- alines دريک رشته قراردادن، دريک خط اوردن، درصف امدن
- alining دريک رشته قراردادن، دريک خط اوردن، درصف امدن
- aline دريک رشته قراردادن، درصف امدن، رديف شدن
- engarland درحلقه گل قراردادن
- controvert موردمباحثه قراردادن، مباحثه کردن در، ردکردن
- chronologize بترتيب زمان قراردادن، موافق تاريخ مرتب کردن
- embay درخليج قراردادن (يابردن)، محصورکردن
- supination قراردادن کف دست روبه بالا، طاق بازخوابي، بر پشت خوابي
- bacterize تحت تاثير باکتري قراردادن، با ميکرب الوده شدن.
- encyst درکسيه ياتخم دان قراردادن (ياگرفتن)
- encystment درکسيه ياتخم دان قراردادن (ياگرفتن)
- velarization تلفظ حرف بوسيله قراردادن زبان برپشت سقف، تلفظ کامي
- settle نشاندن، قراردادن، جادادن
- enclose درميان گذاشتن، درجوف قراردادن، حصارياچينه کشيدن دور
- enclosesinclose درميان گذاشتن، درجوف قراردادن، حصارياچينه کشيدن دور
- scrutinize خوب رسيدگي کردن، مورد مداقه قراردادن
- locknut مهره پشت بند، قراردادن مهره دوم براي، جلوگيري از شل شدن مهره اول
- superpose منطبق کردن، قراردادن (روي چيز ديگر)، انطباق