متحد معنی انگلیسی allied ally bedfellow confederate friend one united واژههای انگلیسی با این معنی united متحد، متفق، پيوسته unitive متحد کننده، موجد اتحاد.، متحدانه unified command فرماندهي متحد، نيروهاي متحد، فرماندهي متحده united nations organization سازمان ملل متحد، سازمان جهاني که در تاريخ 24 اکتبر 1945، در واقع به عنوان نتيجه قهري جنگ و reassociate دوباره متحد کردن، دوباره معاشرت کردن. federalization تشکيل کشورهاي متحد، هم پيمان سازي، هم عهدسازي reunify دوباره متحد يا يکپارچه کردن UMW مخفف: اتحاديه ي معدنچيان متحد unionize متحد کردن بشکل اتحاديه در اوردن.، در اتحاديه عضو شدن peace force نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل متحد UAW مخفف: کارگران متحد صنعت اتومبيل سازي hominy grits ذرت پوست کنده با دانه هاي متحد الشکل. homage اعلا م رسمي بيعت از طرف متحد يا متفقي نسبت، به پادشاه، تجليل confederate هم پيمان، متحد، دولت هم پيمان trust territory ناحيه تحت قيمومت شوراي امنيت سازمان ملل، متحد. monophyletic وابسته بيک ريشه واصل، متحد الاصل. u.n. united nations، سازمان ملل متحد sodalist عضو دسته برادران مذهبي، عضو متحد ويکرنگ. UPI مخفف: يونايتدپرس، رسانه هاي متحد بينالمللي federative اتحادي، مبني برسازمان کشورهاي متحد internal telecommunications unions يک دفتر نمايندگي با 651 عضو متخصص از، ملل متحد که مسئول هم آهنگي بين المللي، مسائل مربوط به ارتباطات دوربرد مي باشد corporate يکي شده، بهم پيوسته، متحد conjoint مربوط، وابسته، متحد unite باهم، پيوستن، متحد کردن