مداخله کردن معنی انگلیسی interfere intervene meddle واژههای انگلیسی با این معنی interlope مداخله کردن، پادرميان کارديگران گذاردن ايشان را، ازسودبرداري بازداشتن interpose مداخله کردن، پا ميان گذاردن، ميانجي شدن intermeddle مداخله کردن، فضولي کردن put in کنار امدن با، مداخله کردن، رساندن stickle ميانجگيري کردن، مداخله کردن، ترديد step in بازديد مختصر وکوتاهي کردن، مداخله بيجا در کاري کردن. interfere دخالت کردن، پا ميان گذاردن، مداخله کردن intervene در ميان امدن، پا ميان گذاردن، مداخله کردن