مشق
معنی انگلیسی
exercise
واژههای انگلیسی با این معنی
- homework مشق، تکليف خانه .، کار کنتراتي که بجاي کارگاه يا کارخانه در
- practice مشق، تمرين، کار
- rehearsal مشق، مرور، تمرين نمايش ومانند ان
- catechizing مشق، مشق دادن، تعليم دادن
- drilling مشق، مشق نظامي، کنش
- practise (practice=) مشق، ورزش، تمرين
- dressing parade مشق نظامي، سان و رژه، رژه با انيفرم کامل
- drill call شيپور مشق، شيپور شروع، مشق صف جمع
- drill-ground ميدان مشق
- drill-master مشق دهنده
- close order drill مشق صف جمع
- copybook دفترچه ي مشق، دفتر سرمشقدار، معمولي
- dry sum مشق تيراندازي، تمرين، مشق پاي قبضه
- war head قسمت قابل انفجار اژدر که هنگام مشق کردن، برداشته ميشود، سر اژدر
- exercize ورزش، مشق، تمرين
- model نمونه، سر مشق، سبک
- fieldcorn روز سان، روز مشق، موقع جولان.
- maneuver حرکت ارتش يا کشتي هاي جنگي، مشق نظام، تدبير
- maneuverability حرکت ارتش يا کشتي هاي جنگي، مشق نظام، تدبير
- maneuverable حرکت ارتش يا کشتي هاي جنگي، مشق نظام، تدبير
- manoeuvre حرکت ارتش يا کشتي هاي جنگي، مشق نظام، تدبير
- battle drill تمرين رزم، مشق جنگي، تمرين جنگي
- service practice تمرين آموزشي، مشق پاي قبضه جنگ افزار، تمرين عملي
- drill مته، پرماه، مشق